تبليغاتX
جایی برای درد دل های خودمانی...

جایی برای درد دل های خودمانی...

وبلاگ گروه فارغ التحصیلان ورودی 76 رشته ی نمایش دانشکده ی هنرهای زیبا

خب... امشب دوباره شب يلداست. يادم نيست سال گذشته كجا بودم، خونه ي خودمون يا خونه ي يكي از دوستان. چه اهميتي داره. مهم اينه كه من الان، در طولاني ترين شب سال دارم سعي مي كنم دلتنگي هامو با كسي يا با چيزي تقسيم كنم. شايد همين هم مهم نباشه. آره واقعا. چرا بايد يه همچين موضوعي مهم باشه؟ براي كي؟ براي چي؟ كي مي تونه مثلا چي كار بكنه؟ دلداريت بده؟ بخندونتت؟ برات شعر بخونه؟ شراب تعارف كنه بهت ؟ سيگار بهت بده؟ دعوتت كنه خونه اش؟ يا به اتاق خوابش؟ خب؟ كه چي؟

- ...نمي دونم.

- نمي دونم چرا اين خب كه چي لعنتي دست از سرم برنمي داره.

- خب همين ديگه. همه اش همينه.

- همينه؟ همين؟؟؟

- خب ... نمي دونم شايدم نباشه.

- شايدم نباشه؟ يعني چي؟ يعني چي شايدم نباشه؟ خب پس چيه؟ ايني كه همه امون داريم با چنگ و دندون براي نگه داشتنش مي جنگيم ، واقعا ارزشش رو داره؟ اگه داره برا چي داره؟ اين ارزشي كه مي گن داره از كجا مياد؟ منظورم اينه كه پشتوانه اش چيه؟ مثه پول ديگه. پول يه كشور وقتي ارزش داره كه پشتوانه ي قويي داشته باشه. خب اين زندگي كه مي گن ارزش داره با اتكا به كدوم پشتوانه؟ ها؟ آره مي فهمم مي خواين بگين به پشتوانه ي اعتقاد، ايمان، باور، مذهب، انگيزه، لذت جويي، و و و و و و و. حالا اگه يه نفر اين پشتوانه ي فكري-ايدئولوژيك براش كمرنگ شده باشه، يا كاملا از دستش داده باشه، تكليفش چيه؟ بايد چيكار كنه؟ بگرده دنبال يه پشتوانه ي جديد؟ و اگه پيدا نكنه چي؟ و اگه به اين نتيجه رسيده باشه كه اساسا پيدا كردن هميچين چيزي غير ممكنه چون وجود نداره، اون وقت بايد چيكار كنه؟ تو رو خدا بهم بگين! ... دارم ديوانه مي شم از بس اينا را از خودم پرسيدم. سرم داره مي تركه. يعني تركيده. انگار يه كاميون هزار تني پر از سوال و پرسش هاي بي پاسخ از رو كله ام رد شده و مخم رو پخش كرده رو آسفالت طوري كه با كاردك هم نميشه جمعش كرد. نمي خوام داشته هام رو بي ارزش جلوه بدم ولي اين كله ي لعنتي هميشه كار دستم داده. گاهي آرزو مي كنم  كاش يه گاگول بودم يا اوسگل يا شاسميخ يا چه مي دونم هر نژاد ديگه اي كه چيزي به اسم مخ تو كله اشون نداشتن... خيلي مسخره اس. دارم اين حرفا رو به كي مي زنم؟ كه چي بشه؟ كه كي مثلا چيكار كنه؟

- نمي دونم

- نمي دونم

- نمي دونم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 1:20  توسط فرهاد تفرشی  | 

«زنداني اوين»

نديدنت را انتظار مي كشم

با پايي خسته

با لباسي سياه

روبروي همين راه

با تصويري از اشك

با آوازي از آه

 

تقديم به همه ي رفتگان راه سبز 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 21:52  توسط فرهاد تفرشی  | 

"شعري براي تو"

نمي دانم بانو نمي دانم چرا هر وقت مي آيم و

از ابتداي كوچه ي دلواپسي به حياط خلوت كوچكت سرك مي كشم

تنها حضور مبهم تو را مي بينم كه ساعتي پيش از آنجا گذشته است

بي كه چيزي شده باشد.

نمي دانم بانو نمي دانم چرا هر وقت از انتهاي كوچه ي دلتنگي

به شاخه هاي  ترد انار روبروي خانه تان اشاره مي كنم

سايه اي سرشار از سكوت بر سرم فرود مي آيد.

نمي دانم بانو نمي دانم...

كاش روزي آن گنجشك مغموم و كوچك

نشسته بر لبه ي اين ديوارهاي بلند زبان بگشايد و

داستاني بگويد كه تمامي كلاغ هاي سرگردان،

سر از شهر و ديار خودشان در بياورند .

با اين همه مي دانم كه تو با طلوع آينه، پنجره ها را خواهي گشود

و رو به سنگيني سكوتي

 كه پشتِ

 درِ

اتاق

ايستاده است

فرياد خواهي زد

كه: "من هستم. بيشتر از هر زمان ديگري. بي كه چيزي شده باشد. حتي چيزي خاص."

و من حتي اگر ديگر ردپايي از نگاه فرسوده ام

بر ديوارهاي اين كوچه باقي نمانده باشد،

همراه با ترنم تو آواز خواهم خواند

و از فراز فرسنگ ها غربت با تو خواهم رقصيد.

4 خرداد 88

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 13:41  توسط فرهاد تفرشی  | 

وداع

بايد گذشت و خاطره‌ها را شكست و رفت

بايد نگاه را به در بسته بست و رفت

بايد دل از تواتر اين دردها زدود

بايد درون كوپه‌ي بعدي نشست و رفت

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 2:11  توسط فرهاد تفرشی  | 

عشق و... مرگ

از اين جمله خيلي خوشم اومد. تو يه فيلم شنيدمش:


داشتن يه قلب بيمار بهتر از

نداشتن قلبه


آره. فكر مي كنم حرف درستيه. حالا مي دونم كه درسته .
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:19  توسط فرهاد تفرشی  | 

NDE

در را که باز می کنم بوی نم و تاریکی و سرما می ریزد توی صورتم. از کلید برق خبری نیست. نوری هم که از در عبور کرده و سایه ی دراز و بی قواره ي مرا انداخته است جلوی پایم تنها تا چند قدم جلوتر را روشن می کند. بعد از آن تاریکی محض است. خبری از پنجره و در دیگری هم نیست که لاقل اندکی روشنایی از شیارهای شان به درون تراوش کند. نمی دانم از سرما است یا از ترس که دستهایم را جمع می کنم زیر بغلم. شاید هم تأثیر صدای در است که آهسته و کشدار پشت سرم بسته می شود. دیگر جلوی پایم را نمی بینم. پیش از آنکه گامی بردارم سعی می کنم با پاهایم، زمین روبرو را احساس کنم، آن را بکاوم و مطمئن شوم چیزی غافلگیرم نمی کند. تاریکی هم مثل ندیدن است. مثل نفهمیدن. وقتی اتفاقی را که قرار است در آینده بیفتد نمی توانی ببینی، و یا آنچه که دور و اطرافت می گذرد را نمی فهمی، حداقل کاری که می توانی بکنی این است که زیر پایت را محکم کنی. مکانیسم دفاعی یک مکانیسم ناخودآگاه است حتی اگر خودت هم نخواهی، خودش کارش را انجام می دهد. یک لحظه توقف. می ایستم تا فکرم را متمرکز کنم که احساس می کنم کسی پشت سرم ایستاده است. آنقدر نزدیک است که گرمی نفسش را روی پوست گردنم احساس می کنم. انتظار دارم دستی روی شانه بنشیند. اما... اتفاقي نمي افتد. تنها تاريكي است و نم و سرما.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:37  توسط فرهاد تفرشی  | 

من كاملا حالم خوب است

بيهوده سعي مي كنند مرا به ديوانگي متهم كنند. من حالم كاملا خوب است. فقط تصميم گرفته ام آنقدر راه بروم تا اين اتاق سرد و بي روح، آنقدر گرم شود كه بتوانم اندكي پشت اين دريچه ي رو به سپيدي و برف بايستم و ستاره هاي لرزان آن سوي ابرها را بشمارم و با گوشه ي اين پرده هاي دلگير گونه هايم خيس عرقم را پاك كنم، كه خيال برشان ندارد دارم گريه مي كنم. نه! من گريه نمي كنم. حالم كاملا خوب است. اين اندك سرگيجه اي هم كه دارم به خاطر اين هواي راكد چند سال مانده است كه به شكل غبار بر تاقچه هاي اين اتاق ماسيده. پنجره را باز كنم اگر، ... حالم بهتر مي شود. تنها اين پرده هاي پوسيده كه نه مي شود پشت شان پنهان شد، نه مي شود كنارشان زد و يا كندشان و از شرشان خلاص شد آزارم مي دهند، بود و نبودشان هيچ فرقي ندارد درست مثل پرده هاي بكارتي كه احاطه ات كرده باشند. بيهوده سعي مي كنند به ديوانگي متهمم كنند. آنهايي كه به مراتب بيشتر از من سيگار مي كشند و چاي مي خورند و در اتاق قدم مي زنند در اين شهر بسيارند. پس چرا كسي انگ جنون به آنها نمي زند؟ گيرم نيمه هاي شب پس از آخرين ساعت عشق بازي همسايه ها، پا برهنه بر سپيدي ايوان قدم بگذارم و تارهاي سه تار را به ليواني چاي و نخي سيگار دعوت كنم. خب كه چه؟ مگر نمي شود آدم در خانه ي خودش برهنه باشد؟ پس اين شلوارك مسخره را نمي بينند؟ همه ي حرف هاشان بي خود است. ريش و موي بلند يا كوتاه و تراشيده چه فرق مي كند مگر؟ مگر همه بايد زن بگيرند و بچه پس بياندازند و صبح ها سركار بروند و شب ها در رختخواب سمفوني ... راه بياندازند؟ اصلا همين واحد روبرو از من بدتر است. صبح ها از خانه كه بيرون مي آيد زير لب چيزي زمزه مي كند، اطرافش را فوت مي كند و آهسته از پله ها پايين مي رود. بارها از چشمي در ديده امش. يا همين همسايه ي بالايي كه مثل ديوانه ها دو تا بچه دارد. آخر كسي نيست از او بپرسد در اين بلبشوي سنت و مدرن و پست مدرن چطور مي توان بيش از يك بچه داشت؟ اصلا چطور مي شود بچه داشت؟ همه اش تقصير اين همسايه ي طبقه ي پايين است. تا آمدم بشقاب نذري را پسش بدهم آمده بود توي اتاق و شعرها و نقاشي هايم را بر ديوار ديده بود و بعدش رفته بود كوس ديوانگي مرا زده بود زنك ديوانه. اصلا شما جاي من، اگر يكهو از خواب بپريد و هر لحظه بيم آن داشته باشيد كه شعرتان مثل الكل از ذهنتان بپرد، آيا ترجيح نمي دهيد كه از خير كاغذ بگذريد و شعرتان را بر هر چه كه دم دست تر است بنويسيد؟ خب چرا ديگر. در اين اتاق دو وجبي من هم، ديوار از هر چيزي دم دست تر است. قضيه نقاشي هاي روي ديوار هم كه خب معلوم است ديگر. تا حالا خودتان كرمش را نداشته ايد؟ يك عادت به شدت عادي كه من هنوز از دوران بچگي آن را حفظ كرده ام. با اين اوصاف و با تكيه بر اين موضوعات ابلهانه آيا مي شود كسي را ديوانه اعلام كرد؟ نمي دانم شايد هم بشود. اما من كه حالم خوب است. باور كنيد راست مي گويم. بيهوده سعي مي كنند مرا به ديوانگي متهم كنند. من كاملا حالم خوب است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:7  توسط فرهاد تفرشی  | 

منابع کنکور کارشناسی ارشد تئاتر

سلام دوستان

یادم هست چند سال پیش که دوره لیسانس تموم شد و همه داشتن خودشون رو برای کنکور ارشد آماده می کردن، علیرضا کلاهچیان لیستی تهیه کرده بود از کتاب هایی که تصمیم داشت بخونه. من اون روزا دلم می خواست رشته ی زبانشناسی امتحان بدم، واسه همین سری به دانشکده ی ادبیات زدم تا دانشجوهای این رشته رو ببینم و ازشون درباره ی منابعی که باید می خوندم سوال کنم. وقتی رفتم اونجا دیدم که در تابلوی اعلانات گروه زبانشناسی فهرستی وجود داره از کتاب هایی که به عنوان منابع کنکور ارشد اعلام شده بود.

این موضوع من رو خیلی خوشحال کرد ولی از طرفی هم به خودم گفتم چرا تا حالا چنین فهرستی برای رشته ی تئاتر از طرف گروه هنرهای نمایشی اعلام نشده؟ هیچ کس نه جوابی برای این سوال نداشت، نه حوصله ی اینکه برای اولین بار دست به تهیه ی چنین فهرستی بزنه. البته شاید یه جورایی حق داشتن چون در تمامی سالهای گذشته دیده بودیم که طراحی سوالات ارشد تئاتر اونقدر غیر استاندارد و سلیقه ایه که به راحتی نمی شد فهرستی از پنج، ده، پونزده و یا حتی بیست کتاب تهیه کرد و فقط به خوندن اونا اکتفا کرد. از طرفی به نظر می رسید که تعداد منابع خیلی زیاد باشه و هیچ مقامی در وزارت علوم، یا سازمان سنجش و یا حتی گروه هنرهای نمایشی قصد نداشت که این منابع رو به یه لیست ده-پانزده کتابی محدود کنه، برای همین تصمیم گرفتم که لیستی از تمام منابع موجود تهیه کنم که هر کس به فراخور توان، دانش و زمانش بتونه از اون استفاده کنه. از لیستی که علیرضا تهیه کرده بود شروع کردم و سعی کردم با توجه به دانسته های خودم و نظرات اساتید و دیگر دوستان، فهرست رو کامل و کامل تر کنم. نتیجه اش فهرستی شد که در طول دو سه سال گذشته دوستان به کرات اون رو از من درخواست کردن.

برای اینکه دسترسی به این فهرست و استفاده از اون برای همه میسر باشه، فایل اون رو اینجا گذاشتم ( یه فایلPDF) اما از جایی که این فهرست مربوط به سه-چهار سال پیشه، از همه ی عزیزانی که فکر می کنن جای کتابی در این فهرست خالیه، خواهش می کنم کامنت بذارن و مشخصات کتاب رو بگن تا من اون رو به این لیست اضافه کنم. امیدوارم با اینکار بتونم کمکی هر چند کوچیک به کسانی کرده باشم که قصد شرکت در کنکور کارشناسی ارشد تئاتر رو دارن. پیشاپیش از لطف همه تون سپاسگذارم.

فهرست منابع کارشناسی ارشد تئاتر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 13:23  توسط فرهاد تفرشی  | 

نمایشنامه ی من

یکشنبه ۹ اردیبهشت دهمین جشنواره ی تئاتر دانشجویی با برگزاری مراسم اختتامیه رسما به کار خودش پایان داد. خوب یا بد این جشنواره هم تموم شد و رفت تا سال دیگه و جشنواره ای دیگه. منم در بخش نمایشنامه نویسی شرکت کرده بودم که نمایشنامه ام در فهرست ۱۰ نمایشنامه ی برگزیده قرار گرفت و ...خیلی دلم می خواست در آخرین سالی که دانشجو بودم می تونستم جایزه ی اکبر رادی رو بگیرم ولی خب به هر حال نشد. زندگی همینه دیگه خیلی وقتا اون طوری که دلمون می خواد پیش نمی ره کاریشم نمی شد کرد. بگذریم خوشحال می شم شما هم نمایشنامه ی منو بخونین و اگه نظری دارن بگین. فایلش رو  می تونین از لینک زیر دانلود کنین. منتظر نظراتتون هستم.

نمایشنامه ی من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:57  توسط فرهاد تفرشی  | 

اولین کلام

در آغاز کلام بود و
کلام نزد خدا بود و
کلام خدا بود ...

اولین کلام؛...سلام
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 2:14  توسط فرهاد تفرشی  |