راه می روم
و فصل تازه ای گشوده می شود
کتاب زندگی چه زود بسته می شود
وبلاگ گروه فارغ التحصیلان ورودی 76 رشته ی نمایش دانشکده ی هنرهای زیبا
راه می روم
و فصل تازه ای گشوده می شود
کتاب زندگی چه زود بسته می شود
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهد شد می دانم می دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند گذاشت
ببینید و ای والله بگید.
راستش اول نميخواستم که به اين کارگاه بروم. 3 روز قبل از شروع کارگاه بچههاي خانهي تئاتر دانشگاهي با من تماس گرفتند که اگر مايلم در کارگاه شرکت کنم،اما با خودم فکر کردم که جز اذيت کردن خودم و برنا (پسر کوچکم) آيا حاصل ديگري براي من خواهد داشت؟ چهار سال سگدو زدن در دانشکدهي هنرهاي زيبا و بعد از آن در گوشهو کنار آرام و دنج و بيسر و صداي حوالي تئاتر چه چيزي براي من داشت جز سرخوردگي؟ بماند که چه داستانها داشته ورود من از دوران نوجواني، آن هم در شهرستان حماقتزدهي ما، به وادي بيبنيهي تئاتر مملکت.
و اما... درددل از اين نوع چه بسا بسيار است، بالاخره يک شب بعد وقتي با علي ظفر صحبت کردم و گفت که خود او استاد کارگاه است و از آنجايي که من اين دوست و همکلاسي عزيزم را ميشناختم و ميدانستم که بيهودهگويي در مرام او جايي ندارد، با خودم گفتم که هرطور شده در کارگاه شرکت ميکنم. ضمن آنکه مقالهي ايشان را در مورد همين شيوه و تکنيکها در سايت خانهي تئاتر خوانده بودم و کمي با آن آشنايي پيدا کرده بود م و بهتر بگويم کنجکاو بودم که آنها را بهصورت عملي تجربه کنم و بالاخره روز دوم بود که من هم به بقيه پيوستم و بعد از مدتها دوري از وادي تئاتر- بهخصوص وادي آموزشي- البته اين بار نه بهعنوان مدرس که شاگرد، باز انرژي ديگري در خود حس کردم و الحق و والانصاف که تدريس علي براي من خيلي آموختهها به همراه داشت. راستش، من تا به آن روز به سراغ آگوستو بوآل و شيوهي تئاتر شورايي نرفته بودم و حتا چندين بار سعي کرده بودم که برخي از کتابهايش را در اينرابطه بخوانم اما نتوانسته بودم. وارد شدن به تئاتر شورايي، آن هم بدون واسطه و آزمودن آن بهعنوان شيوهاي تربيتي و آموزشي، کمترين چيزي که براي من داشت روشهايي جديد بود براي کار در مدارس، بههمراه دانشآموزان. بهخصوص در جايي که ما هميشه مشکل متن مناسب و درست و حسابي داشتهايم.
واقعا تصميم گرفتهام در ادامهي هدفي که پيش از اين داشتهام، دربارهي تئاتر در مدارس، که اين حقير معتقدم از کودکي بايد در مدارس به اين هنر پرداخته شود، با روشهاي نويني که نتيجهي حضور من در اين کارگاه هرچند فشرده اما مفيد بوده است، ادامه دهم.
خلاصه آنکه در کارگاه 10 جلسهاي تکنيکهاي تئاتر شورايي، با تکنيکها و روشهايي آشنا شدم که تا پيش از آن در هيچکدام از کلاسهاي دانشکدهي هنرهاي زيبا، با آن همه کبکبه و دبدبهي دانشگاه تهران بودنش، نياموخته بودم... باور کنيد که تا پيش از اين به جرأت ميتوانم بگويم که اسم بوآل را در هيچ کلاسي در دانشکده نشنيده بودم و بنابراين در هيچ کدام از کلاسهايي هم که خود نام استاد را (بهتر است بگويم مدرس چون خودم را اصلا لايق کلمهي شاگرد نميدانم، چه رسد به استاد) به يدک ميکشيدم حرفي از آن به ميان نياورده بودم و حالا حودم را سرزنش ميکنم که چرا زودتر سعي نکردم با اين روش آشنا شوم؟!
من به عنوان شاگرد کوچک آقاي علي ظفرقهرماني از ايشان تشکر ميکنم و از همهي آنان که تئاتر را بدون هرگونه خودنمايي و خالص ميخواهند دعوت ميکنم تا اگر دوباره ايشان کارگاهي با اين عنوان داشتند- که احتمالا به زودي در فرهنگسراي بهمن اين اتفاق خواهد افتاد- شرکت کنند.
و بالاخره تمام دستاندرکاران راهاندازي اين کارگاه و مسئولين خانهي تئاتر دانشگاهي ايران که اين فرصت استثنايي را براي دانشجويان و علاقهمندان پيش آوردند.
ضمنا پيش از شرکت در کارگاه، ميتوانيد به لينک زير مراجعه کنيد و با مطالعهي مقالهي آقاي ظفرقهرماني با اين روش آشنايي ابتدايي پيدا کنيد:
http://www.uti.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=64&Itemid=48
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
یک دریچه برای من کافی ست...
***
و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد...
با تشکر از دوست خوبم علی که باز من را به یاد خاطراتم با فروغ انداخت.
چشمان بی وفایت را بدرقه می کنم
شاید فردا روز دیگری باشد...
سایت خانه ی تئاتر دانشگاهی ایران راه اندازی شده است. برای دیدن این سایت می توانید به آدرس زیر مراجعه کنيد:
بعد اینکه هر سال تقریبا همین موقع ها نشست برگزار می شد اما امسال خبری نیستُ یا هست و به قول حسین ما بی خبریم؟
به هر حال بیشتر اینجا سر بزنید. راستی دومين سمينار تئاتر دانشگاهي از 31 فروردين ماه الي 2 ارديبهشت ماه جاري در تالار مولوي برگزار ميشودُ بد نیست که شرکت کنیم....
همیشه برای گذاشتن و رفتن وقت هست مهم این است که بتوانیم دل بکنیم...
قصه ی دشت مهربونی
نویسنده و کارگردان: سیمین غلامی
طراح عروسک: مرضیه سرمشقی
ساخت عروسک ها: اعظم صانعی
عروسک گردانان:
بهرام بهبهانی
گلاره کرمی
مهسا ایرانیان
رویا راد
ندا فرمانی
علی بهرامی
سیمین غلامی
دستیاران:
نازیلا نوری شاد
سهیلا باجلان
جاي بعضيها خالي بود و بعضيها هم مثل خود من بعد از مدتها بالاخره همديگه را ديديم...
راستي اعضاي جديد هم ميتونن مطلب بذارن.
با تشکر ويژه از علي ظفرقهرماني به خاطر تازه نگه داشتن اين وبلاگ
راستی یک سئوال برای شروع یک بحث: از نظر شما بزرگ ترین وظیفه ی یک کارگردان و در واقع اصلی ترین کار او برای آغاز یک نمایش موفق چیست؟
منتظر نظرات و مباحث شما هستم....
عصر الیزابتی که به دلایل مختلفی در تاریخ انگلستان دارای اهمیت می باشد، به خصوص در زمینه ی ادبیات درخشان بوده و در این میان در قسمت ادبیات نمایشی. در اثر برخی نقصان های خود به خودی ، در ارایه ی محصولات نمایشی اختلالاتی پیش آمد که تا آن هنگام که مجلس در سال 1642 تیاترها را تعطیل کرد ادامه یافت و زمانی که در 1660 دوباره تیاترها بازگشایی شدند صحنه ها تنها به انعکاس وفادارانه ی وجوه اخلاقی پست شده ی دربار چارلز دوم ، می پرداختند.
جان درایدن ( 1631-1700) نماینده ی برجسته ی ادبیات نیمه ی دوم قرن هفدهم بسیاری از مسایل اصلی زمان خود را به صورت غیر مستقیم در کاراش بیان کرد. او با سرودن شعری در مرگ کرامول در 1658 مورد توجه قرار گرفت، و دوسال پس از آن او دوبیتی های اش را سرود تا وفاداری خود را به شاه که دوباره به قدرت رسیده بود نشان دهد. وی با خانم الیزلبت هاوارد دختر یک سلطنت طلب ازدواج کرد و تقریبا در تمام سال های باقی مانده ی عمراش طرفدار حزب محافظه کار انگلستان باقی ماند.
او نوشتن برای تیاتررا در 1663 شروع کرد و طی سی سال کار خود پس از آن، تقریبا تمام شکل های نمایش نامه نویسی در زمان خود را تجربه کرده بود. « انیوس میرابیلیز» (1666 ) جایزه ی دوچ را برای او به همراه داشت و در سال 1670 او را به لقب ملک الشعرایی انگلستان رسانید. در همین ضمن او شروع کرده بود به نوشتن مقالات انتقادی تحسین برانگیز خود که در سلسله مقدماتی که بر افسانه ها می نوشت آنها را عرضه می کرد و به خصوص در ترجمه ی « ویرژیل» آنها را آورده بود. در این جا بود که او نشان داد، وی نه تنها منتقدی دقیق و داوری ژرف نگر بود که اولین صاحب سبک نثر مدرن انگلیسی نیز می باشد.
درایدن پس از موفقیت هایش در سه زمینه ی نمایش نامه، نقد و هجو، در اثر دیگر خود به نام « مرد مذهبی( رلیجیو لاییکی)» - شرحی بر تعالیم کلیسای انگلستان از دید یک آدم عامی – در قالب شاعری مذهبی ظاهر شد. همزمان با بر تخت نشستن جیمز دوم که پیرو مذهب کاتولیک بود،درایدن به کلیسای رومی پیوست و دو سال بعد در « گوزن و یوزپلنگ» که مناظره ای تمثیلی بین دو حیوان بود و هر کدام آنها به ترتیب تمثیل کاتولیسم و انگلیکانیسم بودند به دفاع از مذهب جدید خود پرداخت.
انقلاب 1688 پایانی بر موفقیت های درایدن بود و پس از بازگشتی کوتاه به نوشتن آثار نمایشی، وی برای تامین مادی زندگی خود دوباره به کارترجمه روی آورد. او پیش از آن نیز در این مسیر کارهایی انجام داده بود، و بعد از یک دوره ترجمه ی آثار « ژیونال »، « پرسوییس» و « اووید» وی در سال 63 متقبل وظیفه ی سنگین برگرداندن تمام آثار« ویرژیل» به شعر انگلیسی شد. آثار درایدن با نوشتن مجموعه شعری روایی به نام « افسانه ها» که در سال 1700 منتشر شد به پایان رسیدند ، این همان سالی بود که درایدن مرد و جنازه ی او را در قبرستان شاعران کلیسای «وست مینستر» به خاک سپردند.
درایدن در عصری زیست که در مقابل آرمان گرایی مذهبی شدید عکس العمل نشان داده می شد و هردو بخش شخصیت و آثار او دارای ویژگی های کمابیش غیر حماسی این دوره می باشند. ولی به طور کل او مردی بود صادق، درستکار، روشن فکر، خوش مشرب و افتاده؛ صاحب سبک، هم در شعر و هم در نثر، بی همتا در روشنی و قدرت و سلامت عقل.
در زمان درایدن سه نوع کمدی در انگلستان ظاهر شد، کمدی شوخی، کمدی موقعیت و کمدی رفتار و درایدن در تمام آنها کارهایی را ارائه داد که او را در رده ی تواناترین معاصران خویش قرارمی داد.
او نوعی درام مطنطن را ایجاد کرد که با عنوان نمایش حماسی شناخته شده بود، و در « فتح گرانادا» آن را به منتها درجه ی خود رسانید، سپس احساس نارضایتی از این شکل نوشتن به او دست داد و به ترویج تراژدی کلاسیک فرانسوی به روش راسین پرداخت.
برای بهتر نوشتن در این سبک او از روش عمل نمایشی فرانسوی که غنی در شخصیت پردازی بود استفاده نمود در حالی که در این روش او خود اش را مرید و شاگرد شکسپیر نشان داد. در میان آثار او بهترین مثال از این نوع ترکیبی «همه چیز برای عشق» می باشد.
هین جاست که او شهامت و جسارت نشان داده و با ارباب خود به برابری می پردازد . بزرگ ترین شاهد بر موفقیت اش همان گونه که پرفسور « نویس» گفته این واقعیت است که: « ما هنوز می توانیم با خواندن نسخه ی درایدن از داستان « آنتونی و کلئوپاترا» ی شکسپیر، همان لذت سرشار از خواندن آن اثر را در خود احساس کنیم.»
منبع: بايبليومانيا
اول اینکه امروز تئاتر دانشگاهی هم جشنواره ی خودش را آغاز کرد و من باز به یاد روزهای پرالتهاب و انرژی گذشته پیش از جشنواره ی دانشجویی خودمان افتادم و اینجا بود که آهی از نهادم برآمد که کجا رفت حاصل آن همه زحمت و چه شد ثمر آن تقلاها و تلاش ها و آرمان گرایی ها البته....
دوم اینکه نمایش نامه ای را که قبلا روی صفحه گذاشته بودم ترجمه ی من نبوده پس از مترجم آن که نمی دانم که بوده تشکر کنید....
سوم خدا را شکر می کنم که بالاخره بعد از مدت های مدید دوستان ام را یافتم.....
اين نمايشنامه در سال 1982 به زبان فرانسه نوشته شده است، نخستين بار در سال 1982 در تئاتر آوينيون به اجرا درآمده است و نخستين بار در سال 1984 از سوى انتشارات فيبر اند فيبر به زبان انگليسى منتشر شده است.
براى: واسلاو هاول
كارگردان: (ك)
دستيارِ زن: (د)
قهرمان نمايش: (ق)
لوك، مسئول نورپردازى، خارج از صحنه (ل)
جلسه تمرين. آخرين دستكارىها در صحنه آخر. صحنه لخت است. د و ل همين الساعه نور را تنظيم كردهاند. ك تازه رسيده است.
ك سمت چپ تماشاگران پايين پلهها بر صندلى دستهدارى نشسته است. پالتوِ پوست به تن دارد با كلاه پوست بىلبه چسبانى كه به پالتويش مىخورد. سن و سال و كوچك و بزرگ بودن اندام مهم نيست.
د كنار او ايستاده است. با روپوش بلند سفيد. سربرهنه. مدادى پشت گوش. سن و سال و كوچك و بزرگ بودن اندام مهم نيست.
ق وسط صحنه روى سكويى سياه به بلنداى نيم متر ايستاده است. كلاهِ مشكى لبه پهنى به سر دارد. بالاپوش مشكى بلندى تا قوزك پا پوشيده است. پابرهنه است با سر خميده، دستها در جيب. سن و سال و كوچك و بزرگ بودن اندام مهم نيست.
ك و د سرتاپاى ق را برانداز مىكنند. درنگ طولانى.
د: (سرانجام) ظاهرش را مىپسندى؟
ك: اِى. (درنگ) چرا رو سكو؟
د: كه تماشاگرانِ جلو، پاها را ببينند.
(درنگ)
ك: كلاه براى چى؟
د: تا كمك كند صورت پيدا نشود.
(درنگ)
ك: بالاپوش چرا؟
د: تا سر تا پايش را مشكى داشته باشيم.
(درنگ)
ك: زيرپوش هم دارد؟ (د به سمت ق راه مىافتد) دِ بگو.
(د مردد مىماند.)
د: لباس خوابش.
ك: به رنگ؟
د: خاكسترى.
(ك سيگار برگى درمىآورد.)
ك: آتيش. (د پيش مىرود، سيگار برگ را روشن مىكند، بىحركت مىايستد. كِ سيگار برگش را دود مىكند.) جمجمه چهطور است؟
د: خودتان ديدهايد.
ك: يادم مىرود.(د به سمت ق راه مىافتد.) بگو.
(د مردد مىماند.)
د: موهاش ريخته. چند گُله جا.
ك: رنگش؟
د: خاكسترى.
(درنگ)
ك: دستها چرا تو جيب؟
د: تا كمك كند سرتاپاش مشكى باشد.
ك: دستها نبايد در جيب باشند.
د: يادداشت مىكنم. (دفترچه يادداشتى برمىدارد،مداد از پشتگوش مىگيرد، يادداشت مىكند.)
دستها بيرون باشند.
(دفترچه و مداد را سرجايشان مىگذارد.)
ك: در چه وضعىاند؟(د دستپاچه است. با ناراحتى )دستها در چه وضعىاند؟
د: خودتان ديدهايد.
ك: يادم مىرود.
د: چلاق. ضايعه پى و عصب.
ك: مثل چنگ حيوانها؟
د: هر طور شما بفرماييد.
ك: دوچنگ.
د: مگر وقتى مشتش را گره كند.
ك: نبايد بكند.
د: يادداشت مىكنم.(دفترچه يادداشت را برمىدارد، مداد را به دست مىگيرد، يادداشت مىكند. )دستها باز و شل.
(دفترچه يادداشت و مداد را سرجايشان مىگذارد.)
ك: آتيش.(د جلو مىآيد، سيگار برگ را دوباره مىگيراند، آرام مىايستد. ك سيگار برگ را دود مىكند.)خوب، حالا بگذار ببينم.(د دستپاچه است، ناراحت). بجنب... بالاپوش را باز كن. (به كرونومترش نگاه مىكند.) بپر بالا. من جلسهحزبى دارم.
(د به سمت ق مىرود، بالاپوش را برمىدارد. ق وا مىدهد، بىحركت است. د چند قدم عقبعقب مىآيد،بالاپوش، روى ساعد دستش است. ق پيراهن خوابى كهنه و خاكسترى به تن دارد، سر پايين انداخته و مشتها را گره كرده است. درنگ.)
د: حالا بى بالاپوش بهتر است؟ (درنگ) دارد مىلرزد.
ك: نه آن قدر. كلاه هم.
(د پيش مىرود، كلاه ق را برمىدارد، چندقدم برمىگردد، كلاه به دست. درنگ)
د: از اين جمجمه خوشتان مىآيد؟
ك: بايد سفيد شود.
د: يادداشت مىكنم.(دفترچه يادداشت را برمىدارد، مداد را به دست مىگيرد، يادداشت مىكند. )جمجمه سفيد شود.
(دفترچه يادداشت و مداد را سرجايشان مىگذارد.)
ك: دستها.( د دستپاچه است، ناراحت) مشتها. بجنب.(د پيش مىرود، مشتها را باز مىكند، قدمزنان به عقب برمىگردد.) و سفيد شوند.
د: يادداشت مىكنم.(دفترچه يادداشت را برمىدارد، مداد را به دست مىگيرد، يادداشت مىكند. )دستها سفيد شوند.
(دفترچه يادداشت و مداد را سرجايشان مىگذارد. ق را برانداز مىكنند.)
ك: (سرانجام)يك جايش عيب دارد؟(كلافه است.)عيب در كجاست؟
د: (با ترس)چهطور است... چه طور است... دستهاش را روى هم بگذاريم؟
ك: امتحانش بد نيست.(د پيش مىرود، دستها را روى هم مىگذارد، قدمزنان عقب برمىگردد.)بالاتر.(د پيش مىرود، دستهاى وصل شده را تا حد كمر بالا مىبرد، قدمزنان عقب برمىگردد.) كمى بيشتر.(د پيش مىرود، دستهاى وصل شده را تا حد سينه بالا مىبرد.) كافى است! (د قدم زنان عقب مىآيد.) بهتر شد. دارد از كار درمىآيد. آتيش.
(د جلو مىآيد، سيگار برگ ك را مىگيراند، آرام مىايستد. ك سيگار برگ را دود مىكند.)
د: دارد مىلرزد.
ك: ازش متشكريم.
(درنگ)
د: (با ترس)موافقيد با يك... يك.. پوزهبند كوچك؟
ك: جلالخالق! امان از اين جنون توضيح دادن! ناگفتنىها را فاش گفتن! پوزهبند كوچك! به حق چيزهاى نشنيده!
د: يقين داريد صدايش درنمىآيد؟
ك: جيك هم نمىزند. (به كرونومترش نگاه مىكند. )سروقت. مىروم از تالار نگاه مىكنم. ببينم چهطور است.
(ك از صحنه بيرون مىرود و ديگر اصلاً ظاهر نمىشود. د در صندلى دستهدار مىلمد، هنوز ننشسته مثل فنر به پا مىجهد، پارچهاى برمىدارد، با حرارت پشت و روى نشيمن صندلى را پاك مىكند، پارچه را دور مىاندازد، دوباره مىنشيند. درنگ.)
ك: (از خارج. با لحنى گلايهآميز.)من انگشتهاى پا را نمىبينم. (ناراحت)رديف جلو نشستهام و انگشتهاى پا رانمىبينم.
د: (بلند مىشود) يادداشت مىكنم. (دفترچه يادداشت را برمىدارد، مداد را به دست مىگيرد، يادداشت مىكند.)سكو بلندتر شود.
ك: كمى از صورت پيداست.
د: يادداشت مىكنم.
(دفترچه يادداشت را برمىدارد، مداد را به دست مىگيرد، مىخواهد يادداشت كند.)
ك: سر را پايين بياور.(د دستپاچه است، ناراحت.) يالا. سر را پايين بكش. (د دفترچه يادداشت و مداد را سرجايشان مىگذارد، به سمت ق مىرود، سر را پايينتر خم مىكند، به عقب برمىگردد.) يك كم بيشتر.(د پيش مىرود، سر را پايينتر خم مىكند.) كافى است!(د قدمزنان مىآيد.) بسيار خوب. دارد جا مىافتد. (درنگ.) عريانتر هم مىتواند بشود.
د: يادداشت مىكنم.
(دفترچه يادداشت را برمىدارد، مىخواهد مداد را بردارد.)
ك: تمامش كن! تمامش كن!(د دفترچه يادداشت را سرجايش مىگذارد، به سمت ق مىرود، مردد مىايستد. )گردن راعريان كن. (د دكمههاى بالايى را باز مىكند، يقه برگردان دوطرف پيراهن را به اطراف مىكشد، قدم زنان پس مىآيد.) پاها. ساق پاها.(د پيش مىرود، يك پاچه شلوار را لوله مىكند و تا زير زانو بالا مىآورد، قدم زنان عقب مىكشد. ) آن يكى ديگر.(همان كار را با پاچه ديگر مىكند. قدم زنان عقب مىآيد.)بالاتر. زانوها(د پيش مىرود، هر دو پاچه را تا بالاى زانوها لوله مىكند، قدمزنان به عقب برمىگردد. )و سفيد شوند.
د: يادداشت مىكنم (دفترچه يادداشت را برمىدارد، مداد را به دست مىگيرد، يادداشت مىكند.) همه بدن سفيد شود.
ك: دارد از كار درمىآيد. لوك اين دور و برهاست؟
د: (صدا مىزند.) لوك!(درنگ. بلندتر.) لوك!
ل: (خارج از صحنه. دور.) صدايتان را مىشنوم. (درنگ. نزديكتر.) حالا ديگر چه اشكالى پيش آمده؟
د: لوك اينجاست.
ك: صحنه تاريك.
ل: چى؟
(دِ مطلب را به زبان فنى برمىگرداند. نورِ كلىِ صحنه محو مىشود. نور فقط روى ق است. د در سايه است.)
ك: فقط سر.
ل: چى؟
(د مطلب را به زبان فنى برمىگرداند. نور از روى بدن محو مىشود. نور فقط روى سر است. درنگ طولانى.)
ك: عالى شد.
(درنگ.)
د: (با ترس.) چهطور است... چه طور است كمى... سرش را بالا بگيرد... يك لحظه... صورتش را نشان دهد... فقط يك لحظه.
ك: به حق چيزهاى نشنيده! ديگر چه! سرش را بالا بگيرد؟ خيال مىكنى ما كجاييم؟ تو پاتاگونيا؟ سرش را بالا بگيرد؟ به حق چيزهاى نشنيده! (درنگ.) خوب. فاجعه ما اينجاست. حى و حاضر. يك بار ديگر و من مرخصم.
د: (به ل.)يك بار ديگر و ايشان مرخصاند.
(نور روى بدن ق رفته رفته ظاهر مىشود. درنگ. نورِ كلى صحنه رفتهرفته ظاهر مىشود.)
ك: صبر كن!(درنگ.)حالا.... بگذار تماشايش كنند.(نور كلى صحنه رفته رفته محو مىشود. درنگ. نور روى بدن رفته رفته محو مىشود. نور فقط روى سر است. درنگ طولانى.) محشر است! او همه را وامى دارد سرپا بايستند. از اينجا صدايش را مىشنوم.
(درنگ. صداى غرّش كفزدنها از دور. ق سرش را بلند مىكند، به تماشاگران ثابت زل مىزند. صداى كفزدنها رفتهرفته كم مىشود. از بين مىرود. درنگ طولانى.
نور روى صورت رفتهرفته محو مىشود.)
منبع : hylit.net
این وبلاگ ورودی های هفتاد و شش رشته ی تئاتر دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران است. از این به بعد ما مطالب خود را روی این وبلاگ قرار می دهیم. منتظر ما باشید ....