تبليغاتX
جایی برای درد دل های خودمانی...

جایی برای درد دل های خودمانی...

وبلاگ گروه فارغ التحصیلان ورودی 76 رشته ی نمایش دانشکده ی هنرهای زیبا

ردپایی محو بر سنگفرش خاطرات کهنه ام

راه می روم

و فصل تازه ای گشوده می شود

کتاب زندگی چه زود بسته می شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط سیمین غلامی  | 

برای مریم و به یاد بهترین روزهایی که در کنار مهربانی های او داشتم

 

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهد شد می دانم می دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند گذاشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:12  توسط سیمین غلامی  | 

کوروش

باز هم کوروش می درخشد و چه خوشمی درخشد.

ببینید و ای والله بگید.

http://www.muhammad56heshmati.blogfa.com/

http://www.kntu.ac.ir/Default.aspx?tabid=2466

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:6  توسط سیمین غلامی  | 

Harold Pinter, Playwright of the Pause, Dies at

 78

هارولد پينتر مرد....
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:43  توسط سیمین غلامی  | 

تقريبا 11 سال از اولين روزي که دانشجويان ورودي 76 وارد دانشکده‌ي هنرهاي زيبا شدند مي‌گذرد اما هيچ چيز انها را حداقل از ياد هم غافل نکرده است. من که هنوز وقتي مي‌‌بينم که علي از بختيار مي‌گويد يا حسين و کامنت مي‌گذارد يا حتا کوروش، وقتي اسم کامياب را ته تيتراژ و نازنين را ابتداي ان مي‌بينم، وقتي صداي مريم را از راديو لندن مي‌شنوم و چهره‌ي کوروش را در برنامه‌ي سينما 1 ، احساس مي‌کنم که زمين هنوز نفس مي‌کشد چون ما نفس مي‌کشيم و دوستانم موفق هستند و من خوشحال. براي همه‌شان، حتا انها که نامي ازشان نبرده‌ام اما به يادشان هستيم آرزوي موفقيت مي‌کنم. 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 1:54  توسط سیمین غلامی  | 

فصل باران

باران هم که بيايد باز هم مي‌آيم. کنار همان گل‌هاي يخ که از انتشار عطرشان با شعر نفس مي‌کشيديم. زير همان بلندترين چنار که خواب بود و ما بيدار، يعني که مهتاب فانوس شب‌هاي بي‌چراغ‌مان است.
مي‌آيم حتا اگر خواب باشي. حتا اگر زير باران خواب باشي. مي‌آيم تا زير حرم دست‌هايت چتر باران را باز کنم و کنار رؤياهايت خيس خيال شوم.
مي‌آيم تا دوباره برايم بخواني که :
مرا تو بي‌سببي نيستي
به راستي صلت کدام قصيده‌اي اي غزل
ستاره‌باران کدام سلامي به افتاب
ازين دريچه‌ي تاريک؟ (شاملو)
مي‌آيم حتا وقتي که باران بيايد... وقتي که برف ببارد. وقتي که زير پايم سر باشد از تگرگ. مي‌آيم تا بهار را با هم ترانه کنيم در گوش خاطرات...
پس بيا دعا کنيم باران ببارد...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:27  توسط سیمین غلامی  | 

از دانشکده‌ي هنرهاي زيبا تا کارگاه تکنيک‌هاي تئاتر شورايي

راستش اول نمي‌خواستم که به اين کارگاه بروم. 3 روز قبل از شروع کارگاه بچه‌هاي خانه‌ي تئاتر دانشگاهي با من تماس گرفتند که اگر مايلم در کارگاه شرکت کنم،‌اما با خودم فکر کردم که جز اذيت کردن خودم و برنا (پسر کوچکم) آيا حاصل ديگري براي من خواهد داشت؟ چهار سال سگ‌دو زدن در دانشکده‌ي هنرهاي زيبا و بعد از آن در گوشه‌و کنار آرام و دنج و بي‌سر و صداي حوالي تئاتر چه چيزي براي من داشت جز سرخوردگي؟ بماند که چه داستان‌ها داشته ورود من از دوران نوجواني، آن هم در شهرستان حماقت‌زده‌ي ما، به وادي بي‌بنيه‌ي تئاتر مملکت.

و اما... درددل از اين نوع چه بسا بسيار است، بالاخره يک شب بعد وقتي با علي ظفر صحبت کردم و گفت که خود او استاد کارگاه است و از آنجايي که من اين دوست و همکلاسي عزيزم را مي‌شناختم و مي‌دانستم که بيهوده‌گويي در مرام او جايي ندارد، با خودم گفتم که هرطور شده در کارگاه شرکت مي‌کنم. ضمن آنکه مقاله‌ي ايشان را در مورد همين شيوه و تکنيک‌ها در سايت خانه‌ي تئاتر خوانده بودم و کمي با آن آشنايي پيدا کرده بود م و بهتر بگويم کنجکاو بودم که آنها را به‌صورت عملي تجربه کنم و بالاخره روز دوم بود که من هم به بقيه پيوستم و بعد از مدت‌ها دوري از وادي تئاتر- به‌خصوص وادي آموزشي- البته اين بار نه به‌عنوان مدرس که شاگرد، باز انرژي ديگري در خود حس کردم و الحق و والانصاف که تدريس علي براي من خيلي آموخته‌ها به همراه داشت. راستش،  من تا به آن روز به سراغ آگوستو بوآل و شيوه‌ي تئاتر شورايي نرفته بودم و حتا چندين بار سعي کرده بودم که برخي از کتاب‌هايش را در اين‌رابطه بخوانم اما نتوانسته بودم. وارد شدن به تئاتر شورايي، آن هم بدون واسطه و آزمودن آن به‌عنوان شيوه‌اي تربيتي و آموزشي، کم‌ترين چيزي که براي من داشت روش‌هايي جديد بود براي کار در مدارس، به‌همراه دانش‌آموزان. به‌خصوص در جايي که ما هميشه مشکل متن مناسب و درست و حسابي داشته‌ايم.

واقعا تصميم گرفته‌ام در ادامه‌ي هدفي که پيش از اين داشته‌ام، درباره‌ي تئاتر در مدارس، که اين حقير معتقدم از کودکي بايد در مدارس به اين هنر پرداخته شود، با روش‌هاي نويني که نتيجه‌ي حضور من در اين کارگاه هرچند فشرده اما مفيد بوده است، ادامه دهم.

خلاصه آنکه در کارگاه 10 جلسه‌اي تکنيک‌هاي تئاتر شورايي، با تکنيک‌ها و روش‌هايي آشنا شدم که تا پيش از آن در هيچ‌کدام از کلاس‌هاي دانشکده‌ي هنرهاي زيبا، با آن همه کبکبه و دبدبه‌ي دانشگاه تهران بودنش، نياموخته بودم... باور کنيد که تا پيش از اين به جرأت مي‌توانم بگويم که اسم بوآل را در هيچ کلاسي در دانشکده نشنيده بودم و بنابراين در هيچ کدام از کلاس‌هايي هم که خود نام استاد را (‌بهتر است بگويم مدرس چون خودم را اصلا لايق کلمه‌ي شاگرد نمي‌دانم، چه رسد به استاد) به يدک مي‌کشيدم حرفي از آن به ميان نياورده بودم و حالا حودم را سرزنش مي‌کنم که چرا زودتر سعي نکردم با اين روش آشنا شوم؟!

 من به عنوان شاگرد کوچک آقاي علي ظفرقهرماني از ايشان تشکر مي‌کنم و از همه‌ي آنان که تئاتر را بدون هرگونه خودنمايي و خالص مي‌خواهند دعوت مي‌کنم تا اگر دوباره ايشان کارگاهي با اين عنوان داشتند- که احتمالا به زودي در فرهنگسراي بهمن اين اتفاق خواهد افتاد- شرکت کنند.

و بالاخره تمام دست‌اندرکاران راه‌اندازي اين کارگاه و مسئولين خانه‌ي تئاتر دانشگاهي ايران که اين فرصت استثنايي را براي دانشجويان و علاقه‌مندان پيش آوردند.

ضمنا پيش از شرکت در کارگاه، مي‌توانيد به لينک زير مراجعه کنيد و با مطالعه‌ي مقاله‌ي آقاي ظفرقهرماني با اين روش آشنايي ابتدايي پيدا کنيد:

http://www.uti.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=64&Itemid=48

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 19:36  توسط سیمین غلامی  | 

باز هم فروغ

اگر به خانه ی من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

یک دریچه برای من کافی ست...

              ***

و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد...

 

با تشکر از دوست خوبم علی که باز من را به یاد خاطراتم با فروغ انداخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:33  توسط سیمین غلامی  | 

در معبر سکوت

چشمان بی وفایت را بدرقه می کنم

شاید فردا روز دیگری باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 23:30  توسط سیمین غلامی  | 

سلام دوستان.

سایت خانه ی تئاتر دانشگاهی ایران راه اندازی شده است. برای دیدن این سایت می توانید به آدرس زیر مراجعه کنيد:

http://www.uti.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 16:1  توسط سیمین غلامی  | 

سلام. خب خدا را شکر انگار با شروع سال جدید دوستانی م رفته رفته یادی از این وبلاگ نموده و پیام هایی گذاشته و ما را شاد کردند. گویی یادمان رفته که این وبلاگ جایی است برای درد دل های خودمانی.

بعد اینکه هر سال تقریبا همین موقع ها نشست برگزار می شد اما امسال خبری نیستُ یا هست و به قول حسین ما بی خبریم؟

به هر حال بیشتر اینجا سر بزنید. راستی دومين سمينار تئاتر دانشگاهي از 31 فروردين ماه الي 2 ارديبهشت ماه جاري در تالار مولوي برگزار مي‌شودُ بد نیست که شرکت کنیم....

همیشه برای گذاشتن و رفتن وقت هست مهم این است که بتوانیم دل بکنیم...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:30  توسط سیمین غلامی  | 

امروز باز هم بعد از بارها زمین خوردن خواستم بلند شوم اما دیگر نمی توانستم... باور کنید که صبر و تحمل و توانایی هم تا اندازه ای شما را همراهی خواهد کرد و بالاخره روزی تو مجبور خواهی شد اعتراف کنی که سخت شکسته ای و تنها مانده و دست تنها از پس هیچ کاری به درستی برنمی آیی؟ اما آیا چه باید کرد؟ باید کنار کشید تا آنها که می توانند ادامه دهند هرچند به اشتباه یا این که به هر قیمت بلند شد و... من که انگار کم آورده ام بدجور... کاش دوباره روزهای دانشجویی برمی گشتند تا می توانستم  اشتباهاتم را درست کنم و همه چیز را از نو شروع می کردم و این بار دیگر می دانستم چه طور! شاید هم قضیه چیز دیگری باشد!؟ شما به سرنوشت اعتقاد دارید؟ ادیپ را یادتان هست؟ یا آنتیگونه و .... مبارزه؟ نه! برای مبارزه باید انگیزه ای قوی داشت و مهم تر از آن پشتیبان ... چه مالی و چه حسی و چه همه جوره.... راستی که چه سخت محتاجم به سکوت....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:50  توسط سیمین غلامی  | 

سلام. می دانم کمی دیر شده اما خودتون خوب می دونید هماهنگی های یک اجرا چه قدر طول می کشد. به هر حال اجرای نمایش من در سالن مهر حوزه ی هنری( نمایش عروسکی قصه ی دشت مهربونی) تا پایان آذر. البته پیش از اومدن با من هماهنگی کنید لطفا. متشکرم از اومدنتون. منتظرم

قصه ی دشت مهربونی

نویسنده و کارگردان: سیمین غلامی

طراح عروسک: مرضیه سرمشقی

ساخت عروسک ها: اعظم صانعی

عروسک گردانان:

بهرام بهبهانی

گلاره کرمی

مهسا ایرانیان

رویا راد

ندا فرمانی

علی بهرامی

سیمین غلامی

دستیاران:

نازیلا نوری شاد

سهیلا باجلان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:13  توسط سیمین غلامی  | 

نشست هفتادوششی ها برگزار شد. خيلي خوب بود. اما کاش بيشتر فرصت داشتيم...

جاي بعضي‌ها خالي بود و بعضي‌ها هم مثل خود من بعد از مدتها بالاخره همديگه را ‌ديديم...

راستي اعضاي جديد هم مي‌تونن مطلب بذارن.

با تشکر ويژه از علي ظفرقهرماني به خاطر تازه نگه داشتن اين وبلاگ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 15:6  توسط سیمین غلامی  | 

خب خدا را شکر انگار با شروع کاری مجدد کوروش و البته کار علی ظفر این وبلاگ هم سروسامانی دیگر گرفته است. کاش همه ی بچه ها می توانستند مطلب بگذارند ( البته اگر بخواهند می توانند مسلماْ)....

راستی یک سئوال برای شروع یک بحث: از نظر شما بزرگ ترین وظیفه ی یک کارگردان و در واقع اصلی ترین کار او برای آغاز یک نمایش موفق چیست؟

منتظر نظرات و مباحث شما هستم....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:25  توسط سیمین غلامی  | 

درایدن، ملک الشعرای انگلیس

عصر الیزابتی که به دلایل مختلفی در تاریخ انگلستان دارای اهمیت می باشد، به خصوص در زمینه ی ادبیات درخشان بوده و در این میان در قسمت ادبیات نمایشی. در اثر برخی نقصان های خود به خودی ،  در ارایه ی محصولات نمایشی اختلالاتی پیش آمد که تا آن هنگام که مجلس در سال 1642 تیاترها را تعطیل کرد ادامه یافت و زمانی که در 1660 دوباره تیاترها بازگشایی شدند  صحنه ها تنها به انعکاس وفادارانه ی وجوه اخلاقی پست شده ی دربار چارلز دوم ، می پرداختند.

جان درایدن ( 1631-1700) نماینده ی برجسته ی ادبیات نیمه ی دوم قرن هفدهم بسیاری از مسایل اصلی زمان خود را به صورت غیر مستقیم در کاراش بیان کرد. او با سرودن شعری در مرگ کرامول در 1658 مورد توجه قرار گرفت، و دوسال پس از آن او دوبیتی های اش را سرود تا وفاداری خود را به شاه که دوباره به قدرت رسیده بود نشان دهد. وی با خانم الیزلبت هاوارد دختر یک سلطنت طلب ازدواج کرد و تقریبا در تمام سال های باقی مانده ی  عمراش طرفدار حزب محافظه کار انگلستان باقی ماند.    

او نوشتن برای تیاتررا در 1663 شروع کرد و طی سی سال کار خود پس از آن، تقریبا تمام شکل های نمایش نامه نویسی در زمان خود را تجربه کرده بود. « انیوس میرابیلیز» (1666 ) جایزه ی دوچ را برای او به همراه داشت و در سال 1670 او را به لقب ملک الشعرایی انگلستان رسانید. در همین ضمن او شروع کرده بود به نوشتن مقالات انتقادی تحسین برانگیز خود که در سلسله مقدماتی که بر افسانه ها می نوشت آنها را عرضه می کرد و به خصوص در ترجمه ی « ویرژیل» آنها را آورده بود. در این جا بود که او نشان داد، وی نه تنها منتقدی دقیق و داوری ژرف نگر بود که اولین  صاحب سبک  نثر مدرن انگلیسی  نیز می باشد.

درایدن پس از موفقیت هایش در سه زمینه ی نمایش نامه، نقد و هجو، در اثر دیگر خود به نام « مرد مذهبی( رلیجیو لاییکی)» - شرحی بر تعالیم کلیسای انگلستان از دید یک آدم عامی – در قالب شاعری مذهبی ظاهر شد. همزمان با بر تخت نشستن جیمز دوم که پیرو مذهب کاتولیک بود،درایدن به کلیسای رومی پیوست و دو سال بعد در « گوزن و یوزپلنگ» که مناظره ای تمثیلی بین دو حیوان بود و هر کدام آنها  به ترتیب تمثیل کاتولیسم و انگلیکانیسم بودند به دفاع از مذهب جدید خود پرداخت.

انقلاب 1688 پایانی بر موفقیت های  درایدن بود  و پس از بازگشتی کوتاه به نوشتن آثار نمایشی، وی برای تامین مادی  زندگی خود دوباره به کارترجمه روی آورد. او پیش از آن نیز در این مسیر کارهایی انجام داده بود، و بعد از یک دوره ترجمه ی آثار « ژیونال »، « پرسوییس» و « اووید» وی در سال 63 متقبل وظیفه ی سنگین برگرداندن تمام  آثار« ویرژیل» به شعر انگلیسی شد. آثار درایدن با نوشتن مجموعه شعری روایی به نام « افسانه ها» که در سال 1700 منتشر شد به پایان رسیدند ، این همان سالی بود که درایدن  مرد و جنازه ی او را در قبرستان شاعران کلیسای «وست مینستر» به خاک سپردند. 

درایدن در عصری زیست که در مقابل آرمان گرایی مذهبی شدید عکس العمل نشان داده می شد و هردو بخش شخصیت و آثار او دارای ویژگی های کمابیش غیر حماسی این دوره می باشند. ولی به طور کل او مردی بود صادق، درستکار، روشن فکر، خوش مشرب و افتاده؛ صاحب سبک، هم در شعر و هم در نثر، بی همتا در روشنی و قدرت  و سلامت عقل.  

در زمان درایدن سه نوع کمدی در انگلستان ظاهر شد، کمدی شوخی، کمدی موقعیت و کمدی رفتار و درایدن در تمام آنها کارهایی را ارائه داد که او را در رده ی تواناترین معاصران  خویش قرارمی  داد.

او نوعی درام مطنطن را ایجاد کرد که با عنوان نمایش حماسی شناخته شده بود، و در « فتح گرانادا» آن را به منتها درجه ی خود رسانید، سپس احساس نارضایتی از این شکل نوشتن به او دست داد و به ترویج تراژدی کلاسیک فرانسوی به روش راسین پرداخت.

برای بهتر نوشتن در این سبک او از  روش عمل نمایشی فرانسوی که غنی در شخصیت پردازی بود استفاده نمود در حالی که در این روش او خود اش را مرید و شاگرد شکسپیر نشان داد. در میان آثار او بهترین مثال از این نوع ترکیبی  «همه چیز برای عشق»  می باشد.

هین جاست که او شهامت و جسارت نشان داده و با ارباب خود به برابری می پردازد . بزرگ ترین شاهد بر موفقیت اش همان گونه که پرفسور « نویس» گفته این واقعیت است که: « ما هنوز می توانیم با خواندن نسخه ی درایدن از داستان « آنتونی و کلئوپاترا» ی شکسپیر، همان لذت سرشار از خواندن آن اثر را در خود احساس کنیم.»  

منبع: بايبليومانيا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 13:36  توسط سیمین غلامی  | 

باز به همه ی دوستان سلام.

اول اینکه امروز تئاتر دانشگاهی هم جشنواره ی خودش را آغاز کرد و من باز به یاد روزهای پرالتهاب و  انرژی گذشته پیش از جشنواره ی دانشجویی خودمان افتادم و اینجا بود که آهی از نهادم برآمد که کجا رفت حاصل آن همه زحمت و چه شد ثمر آن تقلاها و تلاش ها و آرمان گرایی ها البته....

دوم اینکه نمایش نامه ای را که قبلا روی صفحه گذاشته بودم ترجمه ی من نبوده پس از مترجم آن که نمی دانم که بوده تشکر کنید....

سوم  خدا را شکر می کنم که بالاخره بعد از مدت های مدید دوستان ام را یافتم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:20  توسط سیمین غلامی  | 

سلام دوستان. این نمایشنامه که از آثار بکت می باشد را چند وقت پیش از سایت یا وبلاگی برداشت کرده ام که در حال حاضراصلا نام اش را به یاد ندارم. به هرحال و با کسب اجازه از ایشان( اگر روزی این مطلب را اینجا دیدند) و برای استفاده ی همه ی شما آن را روی صفحه می گذارم. امیدوارم بخوانید و لذت ببرید:

اين نمايشنامه در سال 1982 به زبان فرانسه نوشته شده است، نخستين بار در سال 1982 در تئاتر آوينيون به اجرا درآمده است و نخستين بار در سال 1984 از سوى انتشارات فيبر اند فيبر به زبان انگليسى منتشر شده است.

براى: واسلاو هاول
كارگردان: (ك)
دستيارِ زن: (د)
قهرمان نمايش: (ق)
لوك، مسئول نورپردازى، خارج از صحنه (ل)
جلسه تمرين. آخرين دست‏كارى‏ها در صحنه آخر. صحنه لخت است. د و ل همين الساعه نور را تنظيم كرده‏اند. ك تازه رسيده است.
ك سمت چپ تماشاگران پايين پله‏ها بر صندلى دسته‏دارى نشسته است. پالتوِ پوست به تن دارد با كلاه پوست بى‏لبه چسبانى كه به پالتويش مى‏خورد. سن و سال و كوچك و بزرگ بودن اندام مهم نيست.

د كنار او ايستاده است. با روپوش بلند سفيد. سربرهنه. مدادى پشت گوش. سن و سال و كوچك و بزرگ بودن اندام مهم نيست.

ق وسط صحنه روى سكويى سياه به بلنداى نيم متر ايستاده است. كلاهِ مشكى لبه پهنى به سر دارد. بالاپوش مشكى بلندى تا قوزك پا پوشيده است. پابرهنه است با سر خميده، دست‏ها در جيب. سن و سال و كوچك و بزرگ بودن اندام مهم نيست.

ك و د سرتاپاى ق را برانداز مى‏كنند. درنگ طولانى.
د: (سرانجام) ظاهرش را مى‏پسندى؟
ك: اِى. (درنگ) چرا رو سكو؟
د: كه تماشاگرانِ جلو، پاها را ببينند.
(درنگ)
ك: كلاه براى چى؟
د: تا كمك كند صورت پيدا نشود.
(درنگ)
ك: بالاپوش چرا؟
د: تا سر تا پايش را مشكى داشته باشيم.
(درنگ)
ك: زيرپوش هم دارد؟ (د به سمت ق راه مى‏افتد) دِ بگو.
(د مردد مى‏ماند.)
د: لباس خوابش.
ك: به رنگ؟
د: خاكسترى.
(ك سيگار برگى درمى‏آورد.)
ك: آتيش. (د پيش مى‏رود، سيگار برگ را روشن مى‏كند، بى‏حركت مى‏ايستد. كِ سيگار برگش را دود مى‏كند.) جمجمه چه‏طور است؟
د: خودتان ديده‏ايد.
ك: يادم مى‏رود.(د به سمت ق راه مى‏افتد.) بگو.
(د مردد مى‏ماند.)
د: موهاش ريخته. چند گُله جا.
ك: رنگش؟
د: خاكسترى.
(درنگ)
ك: دست‏ها چرا تو جيب؟
د: تا كمك كند سرتاپاش مشكى باشد.
ك: دست‏ها نبايد در جيب باشند.
د: يادداشت مى‏كنم. (دفترچه يادداشتى برمى‏دارد،مداد از پشت‏گوش مى‏گيرد، يادداشت مى‏كند.)
دست‏ها بيرون باشند.
(دفترچه و مداد را سرجايشان مى‏گذارد.)
ك: در چه وضعى‏اند؟(د دستپاچه است. با ناراحتى )دست‏ها در چه وضعى‏اند؟
د: خودتان ديده‏ايد.
ك: يادم مى‏رود.
د: چلاق. ضايعه پى و عصب.
ك: مثل چنگ حيوان‏ها؟
د: هر طور شما بفرماييد.
ك: دوچنگ.
د: مگر وقتى مشتش را گره كند.
ك: نبايد بكند.
د: يادداشت مى‏كنم.(دفترچه يادداشت را برمى‏دارد، مداد را به دست مى‏گيرد، يادداشت مى‏كند. )دست‏ها باز و شل.
(دفترچه يادداشت و مداد را سرجايشان مى‏گذارد.)
ك: آتيش.(د جلو مى‏آيد، سيگار برگ را دوباره مى‏گيراند، آرام مى‏ايستد. ك سيگار برگ را دود مى‏كند.)خوب، حالا بگذار ببينم.(د دستپاچه است، ناراحت). بجنب... بالاپوش را باز كن. (به كرونومترش نگاه مى‏كند.) بپر بالا. من جلسه‏حزبى دارم.
(د به سمت ق مى‏رود، بالاپوش را برمى‏دارد. ق وا مى‏دهد، بى‏حركت است. د چند قدم عقب‏عقب مى‏آيد،بالاپوش، روى ساعد دستش است. ق پيراهن خوابى كهنه و خاكسترى به تن دارد، سر پايين انداخته و مشت‏ها را گره كرده است. درنگ.)
د: حالا بى بالاپوش بهتر است؟ (درنگ) دارد مى‏لرزد.
ك: نه آن قدر. كلاه هم.
(د پيش مى‏رود، كلاه ق را برمى‏دارد، چندقدم برمى‏گردد، كلاه به دست. درنگ)
د: از اين جمجمه خوشتان مى‏آيد؟
ك: بايد سفيد شود.
د: يادداشت مى‏كنم.(دفترچه يادداشت را برمى‏دارد، مداد را به دست مى‏گيرد، يادداشت مى‏كند. )جمجمه سفيد شود.
(دفترچه يادداشت و مداد را سرجايشان مى‏گذارد.)
ك: دست‏ها.( د دستپاچه است، ناراحت) مشت‏ها. بجنب.(د پيش مى‏رود، مشت‏ها را باز مى‏كند، قدم‏زنان به عقب برمى‏گردد.) و سفيد شوند.
د: يادداشت مى‏كنم.(دفترچه يادداشت را برمى‏دارد، مداد را به دست مى‏گيرد، يادداشت مى‏كند. )دست‏ها سفيد شوند.
(دفترچه يادداشت و مداد را سرجايشان مى‏گذارد. ق را برانداز مى‏كنند.)
ك: (سرانجام)يك جايش عيب دارد؟(كلافه است.)عيب در كجاست؟
د: (با ترس)چه‏طور است... چه طور است... دست‏هاش را روى هم بگذاريم؟
ك: امتحانش بد نيست.(د پيش مى‏رود، دست‏ها را روى هم مى‏گذارد، قدم‏زنان عقب برمى‏گردد.)بالاتر.(د پيش مى‏رود، دست‏هاى وصل شده را تا حد كمر بالا مى‏برد، قدم‏زنان عقب برمى‏گردد.) كمى بيش‏تر.(د پيش مى‏رود، دست‏هاى وصل شده را تا حد سينه بالا مى‏برد.) كافى است! (د قدم زنان عقب مى‏آيد.) بهتر شد. دارد از كار درمى‏آيد. آتيش.
(د جلو مى‏آيد، سيگار برگ ك را مى‏گيراند، آرام مى‏ايستد. ك سيگار برگ را دود مى‏كند.)
د: دارد مى‏لرزد.
ك: ازش متشكريم.
(درنگ)
د: (با ترس)موافقيد با يك... يك.. پوزه‏بند كوچك؟
ك: جل‏الخالق! امان از اين جنون توضيح دادن! ناگفتنى‏ها را فاش گفتن! پوزه‏بند كوچك! به حق چيزهاى نشنيده!
د: يقين داريد صدايش درنمى‏آيد؟
ك: جيك هم نمى‏زند. (به كرونومترش نگاه مى‏كند. )سروقت. مى‏روم از تالار نگاه مى‏كنم. ببينم چه‏طور است.
(ك از صحنه بيرون مى‏رود و ديگر اصلاً ظاهر نمى‏شود. د در صندلى دسته‏دار مى‏لمد، هنوز ننشسته مثل فنر به پا مى‏جهد، پارچه‏اى برمى‏دارد، با حرارت پشت و روى نشيمن صندلى را پاك مى‏كند، پارچه را دور مى‏اندازد، دوباره مى‏نشيند. درنگ.)
ك: (از خارج. با لحنى گلايه‏آميز.)من انگشت‏هاى پا را نمى‏بينم. (ناراحت)رديف جلو نشسته‏ام و انگشت‏هاى پا رانمى‏بينم.
د: (بلند مى‏شود) يادداشت مى‏كنم. (دفترچه يادداشت را برمى‏دارد، مداد را به دست مى‏گيرد، يادداشت مى‏كند.)سكو بلندتر شود.
ك: كمى از صورت پيداست.
د: يادداشت مى‏كنم.
(دفترچه يادداشت را برمى‏دارد، مداد را به دست مى‏گيرد، مى‏خواهد يادداشت كند.)
ك: سر را پايين بياور.(د دستپاچه است، ناراحت.) يالا. سر را پايين بكش. (د دفترچه يادداشت و مداد را سرجايشان مى‏گذارد، به سمت ق مى‏رود، سر را پايين‏تر خم مى‏كند، به عقب برمى‏گردد.) يك كم بيش‏تر.(د پيش مى‏رود، سر را پايين‏تر خم مى‏كند.) كافى است!(د قدم‏زنان مى‏آيد.) بسيار خوب. دارد جا مى‏افتد. (درنگ.) عريان‏تر هم مى‏تواند بشود.
د: يادداشت مى‏كنم.
(دفترچه يادداشت را برمى‏دارد، مى‏خواهد مداد را بردارد.)
ك: تمامش كن! تمامش كن!(د دفترچه يادداشت را سرجايش مى‏گذارد، به سمت ق مى‏رود، مردد مى‏ايستد. )گردن راعريان كن. (د دكمه‏هاى بالايى را باز مى‏كند، يقه برگردان دوطرف پيراهن را به اطراف مى‏كشد، قدم زنان پس مى‏آيد.) پاها. ساق پاها.(د پيش مى‏رود، يك پاچه شلوار را لوله مى‏كند و تا زير زانو بالا مى‏آورد، قدم زنان عقب مى‏كشد. ) آن يكى ديگر.(همان كار را با پاچه ديگر مى‏كند. قدم زنان عقب مى‏آيد.)بالاتر. زانوها(د پيش مى‏رود، هر دو پاچه را تا بالاى زانوها لوله مى‏كند، قدم‏زنان به عقب برمى‏گردد. )و سفيد شوند.
د: يادداشت مى‏كنم (دفترچه يادداشت را برمى‏دارد، مداد را به دست مى‏گيرد، يادداشت مى‏كند.) همه بدن سفيد شود.
ك: دارد از كار درمى‏آيد. لوك اين دور و برهاست؟
د: (صدا مى‏زند.) لوك!(درنگ. بلندتر.) لوك!
ل: (خارج از صحنه. دور.) صدايتان را مى‏شنوم. (درنگ. نزديك‏تر.) حالا ديگر چه اشكالى پيش آمده؟
د: لوك اينجاست.
ك: صحنه تاريك.
ل: چى؟
(دِ مطلب را به زبان فنى برمى‏گرداند. نورِ كلىِ صحنه محو مى‏شود. نور فقط روى ق است. د در سايه است.)
ك: فقط سر.
ل: چى؟
(د مطلب را به زبان فنى برمى‏گرداند. نور از روى بدن محو مى‏شود. نور فقط روى سر است. درنگ طولانى.)
ك: عالى شد.
(درنگ.)
د: (با ترس.) چه‏طور است... چه طور است كمى... سرش را بالا بگيرد... يك لحظه... صورتش را نشان دهد... فقط يك لحظه.
ك: به حق چيزهاى نشنيده! ديگر چه! سرش را بالا بگيرد؟ خيال مى‏كنى ما كجاييم؟ تو پاتاگونيا؟ سرش را بالا بگيرد؟ به حق چيزهاى نشنيده! (درنگ.) خوب. فاجعه ما اينجاست. حى و حاضر. يك بار ديگر و من مرخصم.
د: (به ل.)يك بار ديگر و ايشان مرخص‏اند.
(نور روى بدن ق رفته رفته ظاهر مى‏شود. درنگ. نورِ كلى صحنه رفته‏رفته ظاهر مى‏شود.)
ك: صبر كن!(درنگ.)حالا.... بگذار تماشايش كنند.(نور كلى صحنه رفته رفته محو مى‏شود. درنگ. نور روى بدن رفته رفته محو مى‏شود. نور فقط روى سر است. درنگ طولانى.) محشر است! او همه را وامى دارد سرپا بايستند. از اينجا صدايش را مى‏شنوم.
(درنگ. صداى غرّش كف‏زدن‏ها از دور. ق سرش را بلند مى‏كند، به تماشاگران ثابت زل مى‏زند. صداى كف‏زدن‏ها رفته‏رفته كم مى‏شود. از بين مى‏رود. درنگ طولانى.
نور روى صورت رفته‏رفته محو مى‏شود.)

منبع : hylit.net

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 15:32  توسط سیمین غلامی  | 

سلام به همه ی دوستان چه تئاتری چه غیر تئاتری.

این وبلاگ ورودی های هفتاد و شش رشته ی تئاتر دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران است. از این به بعد ما مطالب خود را روی این وبلاگ قرار می دهیم. منتظر ما باشید ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 1:14  توسط سیمین غلامی  |