تبليغاتX
جایی برای درد دل های خودمانی...

جایی برای درد دل های خودمانی...

وبلاگ گروه فارغ التحصیلان ورودی 76 رشته ی نمایش دانشکده ی هنرهای زیبا

تقريبا 11 سال از اولين روزي که دانشجويان ورودي 76 وارد دانشکده‌ي هنرهاي زيبا شدند مي‌گذرد اما هيچ چيز انها را حداقل از ياد هم غافل نکرده است. من که هنوز وقتي مي‌‌بينم که علي از بختيار مي‌گويد يا حسين و کامنت مي‌گذارد يا حتا کوروش، وقتي اسم کامياب را ته تيتراژ و نازنين را ابتداي ان مي‌بينم، وقتي صداي مريم را از راديو لندن مي‌شنوم و چهره‌ي کوروش را در برنامه‌ي سينما 1 ، احساس مي‌کنم که زمين هنوز نفس مي‌کشد چون ما نفس مي‌کشيم و دوستانم موفق هستند و من خوشحال. براي همه‌شان، حتا انها که نامي ازشان نبرده‌ام اما به يادشان هستيم آرزوي موفقيت مي‌کنم. 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 1:54  توسط سیمین غلامی  | 

آخر ِ پاییز

 

 

عصر که شد ، آجیل ها را درآورد و چید روی میز ، انارها را ، پرتقال ها را

و یک هندوانه ی ِ گرد ِ سبز را .

نشست و نگاهشان کرد .

اناری را از وسط باز کرد که قدری از آبش شَتک کرد توی چشمش .

آب از چشمش جاری شد .

انار را گذاشت توی بشقاب و نگاهش کرد و بعد بلند شد .

چشمش را خشک کرد .

هوا تاریکِ تاریک شده بود که لباس پوشید .

او  هنوز نیامده بود .

بین برفها قدم می زد ولی گرمش بود .

ساعتها همان طور قدم زد .

بعد دیگر مجبور بود که برگردد خانه .

او  باز هم نیامده بود .

چند سالی بود که دیگر (( یلدا )) نمی آمد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 3:28  توسط حسین احمدیان  | 

خبر

 

سلام

وبلاگ

گروه نمایشگران تئاتر شورایی تهران

                           متولد شد!

    

 to-tehran.blogfa.com   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18:42  توسط علی ظفرقهرمانی  | 

فصل باران

باران هم که بيايد باز هم مي‌آيم. کنار همان گل‌هاي يخ که از انتشار عطرشان با شعر نفس مي‌کشيديم. زير همان بلندترين چنار که خواب بود و ما بيدار، يعني که مهتاب فانوس شب‌هاي بي‌چراغ‌مان است.
مي‌آيم حتا اگر خواب باشي. حتا اگر زير باران خواب باشي. مي‌آيم تا زير حرم دست‌هايت چتر باران را باز کنم و کنار رؤياهايت خيس خيال شوم.
مي‌آيم تا دوباره برايم بخواني که :
مرا تو بي‌سببي نيستي
به راستي صلت کدام قصيده‌اي اي غزل
ستاره‌باران کدام سلامي به افتاب
ازين دريچه‌ي تاريک؟ (شاملو)
مي‌آيم حتا وقتي که باران بيايد... وقتي که برف ببارد. وقتي که زير پايم سر باشد از تگرگ. مي‌آيم تا بهار را با هم ترانه کنيم در گوش خاطرات...
پس بيا دعا کنيم باران ببارد...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:27  توسط سیمین غلامی  | 

یک فنجان قهوه با آندره ژید

 

 

ای انتظار پس کی به پایان می رسی

و چون به پایان رسی

بی تو چگونه توانم زیست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:37  توسط علی ظفرقهرمانی  | 

پرسه با ...

 

صبح که می شود

یاد تو می افتم

 

یاد تو که می افتم

صبح می شود

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 23:7  توسط علی ظفرقهرمانی  | 

پرسه با دکتر فرهاد پیربال

 

طولانی ترین رمان دنیا:

یک زن

     یک مرد

          دو جور تنهایی

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 23:4  توسط علی ظفرقهرمانی  |